تبليغاتX
یک گوشه ی دنیا

یک گوشه ی دنیا

یادی ست ایام

فردا,روز پس از امروز؟

و صدايت چه زيبا بود،

                            آن زمان كه صدايم كردي

گويي در عظمت صدا ، نداي واژگانت

ابهام هوا را ـ كه چون حايلي بين ما بود ـ از بين برد.

 

 

پي نوشت: تو يه جمله بگم : خط خطي هاي منم رفت تو بايگاني...

اين جا رو فقط نگه مي دارم تا با دوستاي خوبم در ارتباط بمونم

خوش و خندون،شاد و پاينده باشين.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

احمد شاملو

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه

  اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

 

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم

گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

 

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

 

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

 

گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

 

گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

 

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

  

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط صدرا  | 

حمید مصدق

به رود زمزمه گر گوش کن

                                   - که می خواند

سرود رفتن و رفتن

                            - و بر نگشتنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

حمید مصدق

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت

باز بر خواهم گشت

                            تو به من می خندی

من صدا میزنم

                " آی

                      "باز کن پنجره را!!

پنجره را می بندی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

جبران خلیل جبران

دوست من تو دوست من نیستی

  ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟

    راه من راه تو نیست

                              گر چه با هم میرویم دست در دست 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط صدرا  | 

میدانی؟؟؟

پرسیدم انسان چیست؟

پاسخ داد:" مگر جز با اختیار است؟؟ "

باز پرسیدم: " علیم مطلق بودن چیست؟ "

پاسخ داد: " مگر جز با بی اختیاریست؟؟"

گفتم:" نمی دانم!"

گفت:" تا زمانی که می خواهی انسان بمانی بگو نمی دانم!! "

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

کاش...

آن زمان که واحد ها به ما میگویند نه انسان

 آن زمان که فکر های ما همه کمی شدند

  آن زمان که خنده ی کودک کسی را به خود نزدیک نمی کند

   آن زمان زمانی ست که دیگر دوستی را فقط کودکان می فهمند

    آه ...

      کاش کسی به کودکان می گفت:

" تاریخی که روی تخته سیاه ورق می خورد-اکنون تو-تاریخ آیندگان است."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

احمد شاملو

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

   شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند.

        و  دیگر گونه خدایی آفریدم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

احمد شاملو

ما بی چرا زنده گانیم

      آنان

       به چرای مرگ خود آگاهند.

 

.

.

 هیچ ندارم که بگویم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

ترس

و من از آن زمانی می ترسم که انسان برده شود

 برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش.

از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند.

از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست.

                                                                          پایان

کتاب را به پایان برد.

صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ  

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

اختیار

لباسهای تیره بیرون

دستمال ها حاضر

چشم ها آماده

نمی دانم کسی از خود پرسید:"چرا می گریم ؟" "نفر بعدی کیست؟ شاید من؟"

آه...

حال تنها ده روز گذشته است چه گویم که 

... انسان و نسیان یک ریشه اند.

همه می گویند:"سرنوشت است دست ما نیست."

اما این بار سرنوشت در دستان من است.

همیشه حس پرواز مستم میکرد.

"لبخندی زد

                 ... پرید."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

بی عنوان

هفت شهر عشق را عطار گشت

         ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

احمد شاملو

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط صدرا  | 

...

عقل و دل و روحم گیج

خود مبهوت نگاه

آن زمان را گویم که:

...

هیچ...

 توان تعریفش را نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط صدرا  |