تبليغاتX
یک گوشه ی دنیا
جمعه 6 اردیبهشت1387
پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

 

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم

گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

 

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

 

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

 

گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

 

گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

 

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

  

نویسنده: صدرا در 10:32 قبل از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 28 فروردین1387
حمید مصدق
به رود زمزمه گر گوش کن

                                   - که می خواند

سرود رفتن و رفتن

                            - و بر نگشتنها

نویسنده: صدرا در 4:16 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 14 فروردین1387
حمید مصدق
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت

باز بر خواهم گشت

                            تو به من می خندی

من صدا میزنم

                " آی

                      "باز کن پنجره را!!

پنجره را می بندی

نویسنده: صدرا در 7:0 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 18 اسفند1386
جبران خلیل جبران
دوست من تو دوست من نیستی

  ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟

    راه من راه تو نیست

                              گر چه با هم میرویم دست در دست 

نویسنده: صدرا در 0:8 قبل از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 22 بهمن1386
میدانی؟؟؟
پرسیدم انسان چیست؟

پاسخ داد:" مگر جز با اختیار است؟؟ "

باز پرسیدم: " علیم مطلق بودن چیست؟ "

پاسخ داد: " مگر جز با بی اختیاریست؟؟"

گفتم:" نمی دانم!"

گفت:" تا زمانی که می خواهی انسان بمانی بگو نمی دانم!! "

نویسنده: صدرا در 8:34 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 27 دی1386
کاش...
آن زمان که واحد ها به ما میگویند نه انسان

 آن زمان که فکر های ما همه کمی شدند

  آن زمان که خنده ی کودک کسی را به خود نزدیک نمی کند

   آن زمان زمانی ست که دیگر دوستی را فقط کودکان می فهمند

    آه ...

      کاش کسی به کودکان می گفت:

" تاریخی که روی تخته سیاه ورق می خورد-اکنون تو-تاریخ آیندگان است."

نویسنده: صدرا در 6:41 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 11 دی1386
احمد شاملو
مرا دیگر گونه خدایی می بایست

   شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند.

        و  دیگر گونه خدایی آفریدم.  

نویسنده: صدرا در 9:45 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 21 آذر1386
احمد شاملو
ما بی چرا زنده گانیم

      آنان

       به چرای مرگ خود آگاهند.

 

.

.

 هیچ ندارم که بگویم...

نویسنده: صدرا در 7:26 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 9 آذر1386
ترس
و من از آن زمانی می ترسم که انسان برده شود

 برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش.

از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند.

از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست.

                                                                          پایان

کتاب را به پایان برد.

صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ  

نویسنده: صدرا در 8:30 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 23 آبان1386
اختیار
لباسهای تیره بیرون

دستمال ها حاضر

چشم ها آماده

نمی دانم کسی از خود پرسید:"چرا می گریم ؟" "نفر بعدی کیست؟ شاید من؟"

آه...

حال تنها ده روز گذشته است چه گویم که 

... انسان و نسیان یک ریشه اند.

همه می گویند:"سرنوشت است دست ما نیست."

اما این بار سرنوشت در دستان من است.

همیشه حس پرواز مستم میکرد.

"لبخندی زد

                 ... پرید."

نویسنده: صدرا در 5:22 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 8 آبان1386
بی عنوان
هفت شهر عشق را عطار گشت

         ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

نویسنده: صدرا در 7:25 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 27 مهر1386
احمد شاملو
هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.

نویسنده: صدرا در 12:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 17 مهر1386
...
عقل و دل و روحم گیج

خود مبهوت نگاه

آن زمان را گویم که:

...

هیچ...

 توان تعریفش را نیست.

نویسنده: صدرا در 6:44 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 8 مهر1386
بیداری
مرد از خواب پرید. بلند شد پاهایش می لرزید.

بر پیشانی و دست هایش عرق سرد نشسته بود.

پریشان بود. راه می رفت و فکر می کرد.هر چه بیش تر فکر می کرد پریشان تر می شد. تصمیم به خواب گرفت. دراز کشید.

بانگ اذان را شنید.آرامش گرفت و کم کم خیلی آرام تکرار کرد:

اشهد و ان لا اله الا الله

 اشهد ان محمد رسول الله

دیگر صدای نیامد.

نویسنده: صدرا در 7:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 30 شهریور1386
آلبر کامو
در کل آدم ها خوبند تا بد ولی نکته این نیست.آدم ها کم . بیش نادانند و همین بیش و کم دانایی است که شرارت و فضیلت می نامیمش.اما بزرگترین شر چاره ناپذیر آن نادانی ست که خیال میکند همه چیز را می داند و بنابراین به خود حق کشتن می دهد.

نویسنده: صدرا در 4:41 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی