آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
از کجایی در کجایی کیستی
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی آب
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود
از چه دل تنگ شدی؟
دل خوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
رود باید شد و رفت
دشت بایدشد و خواند
چیز هایی را که دوست دارید
به دست آورید وگرنه مجبور می شوید
چیز هایی را که به دست آوردید
دوست بدارید
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
همه چار فصلش آراستگی است
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
که رسولان همه از تابش آن خیره شده اند.
پی گوهر باشید
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

