شنبه 27 آبان1385
سهراب سپهری
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به
انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي
ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به
انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي
ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
نویسنده: صدرا در 6:56 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 24 آبان1385
حمید مصدق
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت؟
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت؟
نویسنده: صدرا در 3:29 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 20 آبان1385
فریدون مشیری
هر که بر لوح جهان نقش نیافزاید ز خویش
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نویسنده: صدرا در 9:15 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 17 آبان1385
سهراب سپهری
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
نویسنده: صدرا در 10:54 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 14 آبان1385
سیاوش کسرایی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
نویسنده: صدرا در 3:54 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 9 آبان1385
احمد شاملو
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك شاملو
نویسنده: صدرا در 11:2 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 6 آبان1385
پروین اعتصامی
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت : درسرعقل باید بی کلاهی عار نیست
نویسنده: صدرا در 11:49 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 2 آبان1385
حمید مصدق
سیماب صبح گاهی
از سر بلند ترید کوه ها فرو می ریخت
گفتم:
برخیز و خواب را...
بر خیز و روشنی آفتاب را...
نویسنده: صدرا در 10:59 قبل از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی

