تبليغاتX
یک گوشه ی دنیا
پنجشنبه 30 آذر1385
حمید مصدق

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر

را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاشکی می دیدم

نویسنده: صدرا در 4:56 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 23 آذر1385
نادر نادر پور

گفتند : از درخت سخن گفتن

در روزگار آتش و آهن ، جنايتي است

اما من از درخت سخن گفتم

زيرا كه هر درخت به چشم من آيتي است

از

معجزه ي كه آدمي اش نام كرده اند

گفتند : آنكه خنده به لب دارد

نشنيده بی گمان خبر هولناك را

من خنده اي شگفت به لب دارم

زيرا كبوتران من از آستان صبح

پايان آن خبر را اعلام كرده اند

نویسنده: صدرا در 10:5 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 16 آذر1385
سهراب سپهری
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه
جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زير اقاقي هاست
 كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
نویسنده: صدرا در 3:26 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 10 آذر1385
مولانا
 آنان که طلب کار خدایید ، خدایید

 بیرون ز شما نیست شمایید،شمایید

  چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید

           وندر طلب گم شده از بهر چرایید

نویسنده: صدرا در 9:37 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 7 آذر1385
نصرت رحمانی
در غريب شب اين سوخته دشت
 من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
 كاروان گم شد و خاكستر ، ماند
 كركس پير دل من مي خواند
 اي عطش در رگ من
جاري باش
 شعله زن دودم كن كاري باش
رگ غم سوخته ، اي ريشه ي من
 بمك از طاول انديشه ي من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
 طفل آواره ي شهر خوابم
 تشنه ي خويشتنم ، گردابم
 برگ پاييز به دست بادم
 ريخته ، سوخته
 بي
بنيادم
 كاروان سوخته اي چاووشم
 در بدر زمزمه اي خاموشم
 گره كور غمم بازم كن
 قصه پايان ده و آغازم كن
 اي تو گم نامعلوم اي ناياب
 گنگ نامعلومي را درياب
 دست پيش آر كه رفتم از دست
 دامنم گير كه هيچم در هست
 من و تو چيست ؟ چه بيشي
چه كمي ؟
چو كويري و تمناي نمي
من و تو چيست ؟ من و من باشيم
روح تنگ آمده از تن باشيم
بگريزيم و به هم آويزيم
عطشي در عطش هم ريزيم
نفسي در نفس من بفشان
 بكشانم ، بچشانم ، بنشان
 بكشان بر سر بازار مرا
جان فداي تو بيازار مرا
 سنگ بدنامي بر جامم
زن
 كوس بدنامي بر بامم زن
 زندگي چيست ؟ سراب است ، سراب
 نقش پاشيده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ي دل نوشيدن
 كفن ماتم خود پوشيدن
آرزو ، گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پيريست سعادت در قاف
 نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
 مرهم سوختن ، از ساختن است
 چه قماري كه همه باختن است
زندگي چيست ؟ مرا ياد بده
آنچه مي دانم بر باد بده
 توتيايي تو به چشمانم كش
تشنه ام ، تشنه ي آتش ، آتش
 تيشه بر ريشه جان دوخته ام
 دل بهر شعله ي غم سوخته ام
 باد آواره به گورستانم
 بذر پاشيده به سنگستانم
 برق منشور يخين ، رازم
 پر سيمرغ غمم بگدازم
پيش از آن لحظه كه نابود شوم
 شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غريب شب اين سوخته دشت
كركسي پر زد و ناليد و گذشت
 
نویسنده: صدرا در 2:46 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 1 آذر1385
مولانا
چون بسی ابلیس آدم روی هست                                      پس به هر دستی نشاید داد دست
نویسنده: صدرا در 6:5 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی