جمعه 25 اسفند1385
مقصود
کودک به بالا می رفت،آسمان در جلویش بود، ستاره ای دید؛ ستاره را در دستش گرفت،
نور از میان انگشتانش بیرون می زد با او خندید و بازی کرد؛بالا تر رفت،رفت و رفت.
دری دید با شیطنت آن را باز کرد.همه جا قشنگ بود،تابی بود تاب سواری کرد،
ناگهان صدایی قشنگ و دل نشین شنید: " تو،رسیدی."
مرد از خواب پرید.آرام و قرار نداشت،به مقصود رسید.
نویسنده: صدرا در 7:45 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 19 اسفند1385
نشانه ی حیات
برگ نشانه ی حیات درخت بود . برگ خشک شده از درخت فرو اقتاد.
پسر بچه ی کوچکی برگ را زیر پایش خرد کرد.صدای خرد شدنش را شنید،
مرد متفکری آن جا بود. دستش را روی قلبش گذاشت،تپش قلبش را حس می کرد،
اما...
نویسنده: صدرا در 8:0 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 13 اسفند1385
ندای دل
حیران و سر گردان بود.
این سو آن سو ،می دوید و بازمی گشت.
صدایی می شنید:" پیدایم کن پیدایم کن" نویسنده: صدرا در 9:49 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 6 اسفند1385
مهدی اخوان ثالث
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
نویسنده: صدرا در 10:20 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 1 اسفند1385
احمد شاملو
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
نویسنده: صدرا در 6:7 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی

