مردن من هرگز یکی از واقعیات دنیا برای خودم نخواهد بود.من هرگز نخواهم دانست که مرده ام.
گریه کرد. گریه نشانه ی حیاتش بود.
همه می خندیدند و شاد بودند.
نور معصومیت چشم را نوازش می کرد.
سپیده دم بود.
ـــ چه چیز را می دانم؟
ـــ این که کجا باید دنبالش بگردم دیگر.
ـــ دنبال چه می گردی؟ گم کرده ای داری؟
ـــ من... یقین ندارم!
ـــ شاید رازی ست.هر چه هست در خود باید یابی.
عارف آخرین پند خود را برای یارانش نوشت.
نور از دستش می چکید.
دیگر پاسی از شب گذشته بود.
این گونه
به اعتماد
نام خود را با تو می گویم
کلید خانه ام را در دستت می گذارم
نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم
و بر زانوی تو
این چنین آرام به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟

