جمعه 27 مهر1386
احمد شاملو
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.
نویسنده: صدرا در 12:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 17 مهر1386
...
عقل و دل و روحم گیج
خود مبهوت نگاه
آن زمان را گویم که:
...
هیچ...
توان تعریفش را نیست.
نویسنده: صدرا در 6:44 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 8 مهر1386
بیداری
مرد از خواب پرید. بلند شد پاهایش می لرزید.
بر پیشانی و دست هایش عرق سرد نشسته بود.
پریشان بود. راه می رفت و فکر می کرد.هر چه بیش تر فکر می کرد پریشان تر می شد. تصمیم به خواب گرفت. دراز کشید.
بانگ اذان را شنید.آرامش گرفت و کم کم خیلی آرام تکرار کرد:
اشهد و ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
دیگر صدای نیامد.
نویسنده: صدرا در 7:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
