تبليغاتX
یک گوشه ی دنیا
دوشنبه 22 بهمن1386
میدانی؟؟؟
پرسیدم انسان چیست؟

پاسخ داد:" مگر جز با اختیار است؟؟ "

باز پرسیدم: " علیم مطلق بودن چیست؟ "

پاسخ داد: " مگر جز با بی اختیاریست؟؟"

گفتم:" نمی دانم!"

گفت:" تا زمانی که می خواهی انسان بمانی بگو نمی دانم!! "

نویسنده: صدرا در 8:34 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 27 دی1386
کاش...
آن زمان که واحد ها به ما میگویند نه انسان

 آن زمان که فکر های ما همه کمی شدند

  آن زمان که خنده ی کودک کسی را به خود نزدیک نمی کند

   آن زمان زمانی ست که دیگر دوستی را فقط کودکان می فهمند

    آه ...

      کاش کسی به کودکان می گفت:

" تاریخی که روی تخته سیاه ورق می خورد-اکنون تو-تاریخ آیندگان است."

نویسنده: صدرا در 6:41 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 9 آذر1386
ترس
و من از آن زمانی می ترسم که انسان برده شود

 برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش.

از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند.

از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست.

                                                                          پایان

کتاب را به پایان برد.

صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ  

نویسنده: صدرا در 8:30 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 23 آبان1386
اختیار
لباسهای تیره بیرون

دستمال ها حاضر

چشم ها آماده

نمی دانم کسی از خود پرسید:"چرا می گریم ؟" "نفر بعدی کیست؟ شاید من؟"

آه...

حال تنها ده روز گذشته است چه گویم که 

... انسان و نسیان یک ریشه اند.

همه می گویند:"سرنوشت است دست ما نیست."

اما این بار سرنوشت در دستان من است.

همیشه حس پرواز مستم میکرد.

"لبخندی زد

                 ... پرید."

نویسنده: صدرا در 5:22 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 17 مهر1386
...
عقل و دل و روحم گیج

خود مبهوت نگاه

آن زمان را گویم که:

...

هیچ...

 توان تعریفش را نیست.

نویسنده: صدرا در 6:44 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 8 مهر1386
بیداری
مرد از خواب پرید. بلند شد پاهایش می لرزید.

بر پیشانی و دست هایش عرق سرد نشسته بود.

پریشان بود. راه می رفت و فکر می کرد.هر چه بیش تر فکر می کرد پریشان تر می شد. تصمیم به خواب گرفت. دراز کشید.

بانگ اذان را شنید.آرامش گرفت و کم کم خیلی آرام تکرار کرد:

اشهد و ان لا اله الا الله

 اشهد ان محمد رسول الله

دیگر صدای نیامد.

نویسنده: صدرا در 7:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 16 شهریور1386
صدا
معلم گفت:

" صدایی که شما را یاد فصل ها بیندازد چیست؟ "

یکی گفت" باد " دیگری گفت: " خش خش برگ "

بعدی: " باران"

معلم پرسید:" حال صدایی که شما را یاد خود بیندازد چیست؟ "

کسی جواب نداد.

همه در فکر بودند.

نویسنده: صدرا در 9:13 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 9 شهریور1386
رد پا
گرما بسیار زیاد بود.

عطشش خاموش نمی شد.

و باز آب نوشید

 عطش هم چنان باقی بود.

صدایی شنید:" دوست "

عطش فرو کش کرد.

به ساعتش نگاه کرد.

ساعات زیادی بود در بیابان دل به دنبال چیزی برای خاموشی عطش روحش بود. 

نویسنده: صدرا در 12:35 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 1 شهریور1386
کابوس
او در کنار درختی افتاده بود و جان می داد.

مرد ترسیده بود.این کابوس را بارها دیده بود.

به کنار پنجره رفت.مردی در کنار درخت محبت گدایی می کرد.

نویسنده: صدرا در 3:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 22 مرداد1386
نطفه
هنگامی که واقعیت رنگ حقیقت گرفت

پایان شروعش آغاز شد.

و آنگاه زندگی انسان متولد شد.

نویسنده: صدرا در 6:51 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 8 مرداد1386
ارزش دل انسان
کودک حرفی داشت:

" و به آن ها که نمی دانند بگویید که بدانند ارزش دل انسان بیش تر از آن است که کینه در خود جای دهد."

کسی زبانش را نمی فهمید.به گریه افتاد.

نویسنده: صدرا در 7:23 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 23 تیر1386
حضور...

 گریه کرد. گریه نشانه ی حیاتش بود.

همه می خندیدند و شاد بودند.

نور معصومیت چشم را نوازش می کرد.

سپیده دم بود.

نویسنده: صدرا در 2:50 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 16 تیر1386
جستجوگر...
ـــ تو می دانی؟

ـــ چه چیز را می دانم؟

ـــ این که کجا باید دنبالش بگردم دیگر.

ـــ دنبال چه می گردی؟ گم کرده ای داری؟

ـــ من... یقین ندارم!

ـــ شاید رازی ست.هر چه هست در خود باید یابی.

نویسنده: صدرا در 1:34 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 9 تیر1386
در راه رفتن...
"مسیر تازه بار دیگر شروع شد."

عارف آخرین پند خود را برای یارانش نوشت.

نور از دستش می چکید.

دیگر پاسی از شب گذشته بود.

نویسنده: صدرا در 3:4 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 26 خرداد1386
غرور
حکیمی گفت:" در دوستی غرور کسی را بشکنی دیگر چیزی نمی ماند اما اگر غرور کسی را با آفتاب محبت آب کنی همه چیز تا ابد باقی می ماند."

نویسنده: صدرا در 10:41 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 19 خرداد1386
مهربانی
می خواند اما نمی فهمید چه می خواند کلمات فقط از جلوی چشمانش می گذشتند

جوان چیزی فهمیده بود که هیچ کس آن را به این زیبایی تجربه نکرده بود!

او کاری کرده بود که حال قدرش را می فهمید

او فهمید که چگونه می توان روح کودکی و معصومیت داشت

او فهمید که مهربانی چیست.

نویسنده: صدرا در 11:11 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 14 خرداد1386
زندگی

از حکیمی پرسیدند:" زندگی چیست؟"

پاسخ داد: " کودکی در آغوش پیری:زندگی جمع این مترادف هاست."

نویسنده: صدرا در 2:42 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 21 اردیبهشت1386
زمان

کتاب های درسی دبیرستانش را ورق میزد.او اکنون ۲۴ سالش است.همه ی خوشی ها غم ها لبخند ها شیطدت ها را حس می کرد یادگاری ها... .

اما یک چیز را تازه درک کرده بود:هر چیز را با خاطرات باز می گرداند آن روزها و آن زمان را نمی توانست.

او اکنون ۲۴ سالش است.

نویسنده: صدرا در 0:39 قبل از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 25 اسفند1385
مقصود

کودک به بالا می رفت،آسمان در جلویش بود، ستاره ای دید؛ ستاره را در دستش گرفت،

نور از میان انگشتانش بیرون می زد با او خندید و بازی کرد؛بالا تر رفت،رفت و رفت.

دری دید با شیطنت آن را باز کرد.همه جا قشنگ بود،تابی بود  تاب سواری کرد،

ناگهان صدایی قشنگ و دل نشین شنید: " تو،رسیدی."

مرد از خواب پرید.آرام و قرار نداشت،به مقصود رسید.

نویسنده: صدرا در 7:45 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 19 اسفند1385
نشانه ی حیات

 برگ نشانه ی حیات درخت بود . برگ خشک شده از درخت فرو اقتاد.

  پسر بچه ی کوچکی برگ را زیر پایش خرد کرد.صدای خرد شدنش را شنید،

مرد متفکری آن جا بود. دستش را روی قلبش گذاشت،تپش قلبش را حس می کرد،

 اما...

نویسنده: صدرا در 8:0 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 13 اسفند1385
ندای دل

حیران و سر گردان بود.

این سو آن سو ،می دوید و بازمی گشت.

صدایی می شنید:" پیدایم کن پیدایم کن"

نویسنده: صدرا در 9:49 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 4 شهریور1385
عمر

در طول عمر یک چیز مهم است و آن گذر عمر نیست بلکه بودن توست

نویسنده: صدرا در 2:54 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 27 مرداد1385
حرف های خودم

سعی کن ...

سعی کن قشنگ را ببینی . سعی زیبا را بفهمی .

سعی کن..

ولی مهم تر از همه سعی کن آن را ببینی که باید ببینی

آن را بفهمی که باید بفهمی

آن را بدانی که باید بدانی

و.......

نویسنده: صدرا در 2:38 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 26 مرداد1385
حرف های خودم

یادمان باشد خواستن توانستن است .نه توانستن خواستن

نویسنده: صدرا در 2:14 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 25 مرداد1385
خواهش
اگه میشه  نظر بدید تا وبلاگ بهتر بشه
نویسنده: صدرا در 10:12 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 25 مرداد1385
حرف های خودم

در تمام زندگی بدان که کیستی؟چه می خواهی ؟ چه خواهی شد؟ و چه می دانی؟

نویسنده: صدرا در 10:9 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 25 مرداد1385
حرف های خودم

ما باید باورکنیم. اعتقاد داشته باشیم .یقین بیدا کنیم . ایمان بیاوریم. که ما می توانیم . می توانیم برسیم. می توانیم بخواهیم . می توانیم خودمان باشیم .


ما می توانیم...


ما می توانیم...


.............


ما می توانیم...



نویسنده: صدرا در 9:40 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی