پاسخ داد:" مگر جز با اختیار است؟؟ "
باز پرسیدم: " علیم مطلق بودن چیست؟ "
پاسخ داد: " مگر جز با بی اختیاریست؟؟"
گفتم:" نمی دانم!"
گفت:" تا زمانی که می خواهی انسان بمانی بگو نمی دانم!! "
آن زمان که فکر های ما همه کمی شدند
آن زمان که خنده ی کودک کسی را به خود نزدیک نمی کند
آن زمان زمانی ست که دیگر دوستی را فقط کودکان می فهمند
آه ...
کاش کسی به کودکان می گفت:
" تاریخی که روی تخته سیاه ورق می خورد-اکنون تو-تاریخ آیندگان است."
برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش.
از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند.
از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست.
پایان
کتاب را به پایان برد.
صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ
دستمال ها حاضر
چشم ها آماده
نمی دانم کسی از خود پرسید:"چرا می گریم ؟" "نفر بعدی کیست؟ شاید من؟"
آه...
حال تنها ده روز گذشته است چه گویم که
... انسان و نسیان یک ریشه اند.
همه می گویند:"سرنوشت است دست ما نیست."
اما این بار سرنوشت در دستان من است.
همیشه حس پرواز مستم میکرد.
"لبخندی زد
... پرید."
خود مبهوت نگاه
آن زمان را گویم که:
...
هیچ...
توان تعریفش را نیست.
بر پیشانی و دست هایش عرق سرد نشسته بود.
پریشان بود. راه می رفت و فکر می کرد.هر چه بیش تر فکر می کرد پریشان تر می شد. تصمیم به خواب گرفت. دراز کشید.
بانگ اذان را شنید.آرامش گرفت و کم کم خیلی آرام تکرار کرد:
اشهد و ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
دیگر صدای نیامد.
" صدایی که شما را یاد فصل ها بیندازد چیست؟ "
یکی گفت" باد " دیگری گفت: " خش خش برگ "
بعدی: " باران"
معلم پرسید:" حال صدایی که شما را یاد خود بیندازد چیست؟ "
کسی جواب نداد.
همه در فکر بودند.
عطشش خاموش نمی شد.
و باز آب نوشید
عطش هم چنان باقی بود.
صدایی شنید:" دوست "
عطش فرو کش کرد.
به ساعتش نگاه کرد.
ساعات زیادی بود در بیابان دل به دنبال چیزی برای خاموشی عطش روحش بود.
مرد ترسیده بود.این کابوس را بارها دیده بود.
به کنار پنجره رفت.مردی در کنار درخت محبت گدایی می کرد.
پایان شروعش آغاز شد.
و آنگاه زندگی انسان متولد شد.
" و به آن ها که نمی دانند بگویید که بدانند ارزش دل انسان بیش تر از آن است که کینه در خود جای دهد."
کسی زبانش را نمی فهمید.به گریه افتاد.
گریه کرد. گریه نشانه ی حیاتش بود.
همه می خندیدند و شاد بودند.
نور معصومیت چشم را نوازش می کرد.
سپیده دم بود.
ـــ چه چیز را می دانم؟
ـــ این که کجا باید دنبالش بگردم دیگر.
ـــ دنبال چه می گردی؟ گم کرده ای داری؟
ـــ من... یقین ندارم!
ـــ شاید رازی ست.هر چه هست در خود باید یابی.
عارف آخرین پند خود را برای یارانش نوشت.
نور از دستش می چکید.
دیگر پاسی از شب گذشته بود.
جوان چیزی فهمیده بود که هیچ کس آن را به این زیبایی تجربه نکرده بود!
او کاری کرده بود که حال قدرش را می فهمید
او فهمید که چگونه می توان روح کودکی و معصومیت داشت
او فهمید که مهربانی چیست.
از حکیمی پرسیدند:" زندگی چیست؟"
پاسخ داد: " کودکی در آغوش پیری:زندگی جمع این مترادف هاست."
کتاب های درسی دبیرستانش را ورق میزد.او اکنون ۲۴ سالش است.همه ی خوشی ها غم ها لبخند ها شیطدت ها را حس می کرد یادگاری ها... .
اما یک چیز را تازه درک کرده بود:هر چیز را با خاطرات باز می گرداند آن روزها و آن زمان را نمی توانست.
او اکنون ۲۴ سالش است.
کودک به بالا می رفت،آسمان در جلویش بود، ستاره ای دید؛ ستاره را در دستش گرفت،
نور از میان انگشتانش بیرون می زد با او خندید و بازی کرد؛بالا تر رفت،رفت و رفت.
دری دید با شیطنت آن را باز کرد.همه جا قشنگ بود،تابی بود تاب سواری کرد،
ناگهان صدایی قشنگ و دل نشین شنید: " تو،رسیدی."
مرد از خواب پرید.آرام و قرار نداشت،به مقصود رسید.
برگ نشانه ی حیات درخت بود . برگ خشک شده از درخت فرو اقتاد.
پسر بچه ی کوچکی برگ را زیر پایش خرد کرد.صدای خرد شدنش را شنید،
مرد متفکری آن جا بود. دستش را روی قلبش گذاشت،تپش قلبش را حس می کرد،
اما...
حیران و سر گردان بود.
این سو آن سو ،می دوید و بازمی گشت.
صدایی می شنید:" پیدایم کن پیدایم کن"در طول عمر یک چیز مهم است و آن گذر عمر نیست بلکه بودن توست
سعی کن ...
سعی کن قشنگ را ببینی . سعی زیبا را بفهمی .
سعی کن..
ولی مهم تر از همه سعی کن آن را ببینی که باید ببینی
آن را بفهمی که باید بفهمی
آن را بدانی که باید بدانی
و.......
یادمان باشد خواستن توانستن است .نه توانستن خواستن
در تمام زندگی بدان که کیستی؟چه می خواهی ؟ چه خواهی شد؟ و چه می دانی؟
ما باید باورکنیم. اعتقاد داشته باشیم .یقین بیدا کنیم . ایمان بیاوریم. که ما می توانیم . می توانیم برسیم. می توانیم بخواهیم . می توانیم خودمان باشیم .
ما می توانیم...
ما می توانیم...
.............
ما می توانیم...
