تبليغاتX
یک گوشه ی دنیا
دوشنبه 27 خرداد1387
احمد شاملو
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه

  اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

نویسنده: صدرا در 12:17 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 28 فروردین1387
حمید مصدق
به رود زمزمه گر گوش کن

                                   - که می خواند

سرود رفتن و رفتن

                            - و بر نگشتنها

نویسنده: صدرا در 4:16 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 14 فروردین1387
حمید مصدق
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت

باز بر خواهم گشت

                            تو به من می خندی

من صدا میزنم

                " آی

                      "باز کن پنجره را!!

پنجره را می بندی

نویسنده: صدرا در 7:0 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 11 دی1386
احمد شاملو
مرا دیگر گونه خدایی می بایست

   شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند.

        و  دیگر گونه خدایی آفریدم.  

نویسنده: صدرا در 9:45 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 21 آذر1386
احمد شاملو
ما بی چرا زنده گانیم

      آنان

       به چرای مرگ خود آگاهند.

 

.

.

 هیچ ندارم که بگویم...

نویسنده: صدرا در 7:26 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 27 مهر1386
احمد شاملو
هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.

نویسنده: صدرا در 12:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 2 تیر1386
احمد شاملو
کیستی که من

                 این گونه

                             به اعتماد

 نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

                                 و بر زانوی تو

این چنین آرام به خواب می روم؟

کیستی که من

                   این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

نویسنده: صدرا در 0:29 قبل از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 30 اردیبهشت1386
احمد شاملو
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم
نویسنده: صدرا در 4:44 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 14 اردیبهشت1386
سهراب سپهری
بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها
را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
نویسنده: صدرا در 2:5 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 7 اردیبهشت1386
سهراب سپهری

زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم گفتم
چشم راباز كنيد آيتي بهتر از اين مي خواهيد ؟
مي شنيدم كه بهم مي گفتند
سحر ميداند سحر
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان رابستيم
دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش
جيبشان را پر عادت كرديم
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم
 
 

نویسنده: صدرا در 6:42 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 1 اردیبهشت1386
حمید مصدق
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
نویسنده: صدرا در 11:30 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 25 فروردین1386
bodhi
آني بود درها وا شده بود
برگي نه شاخي نه باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش اين خاموش آن خاموش خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود : با ميشي گرگي همپا شده
بود
نقش صدا كم رنگ نقش ندا كم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته او رفته ما بي ما شده بود
زيبايي تنها شده بود
هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود

نویسنده: صدرا در 6:33 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 15 فروردین1386
سهراب سپهری
زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي
او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي كردم
خيال مي كرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي كرديم
نویسنده: صدرا در 10:34 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 6 اسفند1385
مهدی اخوان ثالث
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
 هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
 
نویسنده: صدرا در 10:20 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 1 اسفند1385
احمد شاملو
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
نویسنده: صدرا در 6:7 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 23 بهمن1385
شفیعی کدکنی
به كجا چنين شتابان ؟
 گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
 همه آرزويم
اما
 چه كنم كه بسته پايم
 به كجا چنين شتابان ؟
 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير !‌ اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
 برسان سلام ما را
 
 
نویسنده: صدرا در 7:50 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 15 بهمن1385
سهراب سپهری
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
نویسنده: صدرا در 10:31 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 7 بهمن1385
حمید مصدق
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
نویسنده: صدرا در 8:17 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 2 بهمن1385
سهراب سپهری
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 كه در
افسون گل سرخ شناور باشيم
نویسنده: صدرا در 4:30 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 22 دی1385
فروغ فرخزاد
   آری آغاز دوست داشتن است

 گر چه پایان راه پیدا نیست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

نویسنده: صدرا در 1:11 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 12 دی1385
حمید مصدق
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
نویسنده: صدرا در 6:9 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 7 دی1385
سهراب سپهری
ماه
 رنگ تفسير مس بود
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد
 سرو
شيهه بارز خاك بود
كاج نزديك
 مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سياه
مي زد
 كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد
دوست
 توري هوش را روي اشيا
 لمس مي كرد
 جمله جاري جوي را مي شنيد
با خود انگار مي گفت
 هيچ حرفي به اين روشني نيست
 من كنار زهاب
 فكر مي كردم
 امشب
 راه معراج اشيا چه صاف است
نویسنده: صدرا در 4:39 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 30 آذر1385
حمید مصدق

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر

را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاشکی می دیدم

نویسنده: صدرا در 4:56 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 23 آذر1385
نادر نادر پور

گفتند : از درخت سخن گفتن

در روزگار آتش و آهن ، جنايتي است

اما من از درخت سخن گفتم

زيرا كه هر درخت به چشم من آيتي است

از

معجزه ي كه آدمي اش نام كرده اند

گفتند : آنكه خنده به لب دارد

نشنيده بی گمان خبر هولناك را

من خنده اي شگفت به لب دارم

زيرا كبوتران من از آستان صبح

پايان آن خبر را اعلام كرده اند

نویسنده: صدرا در 10:5 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 16 آذر1385
سهراب سپهری
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه
جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زير اقاقي هاست
 كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
نویسنده: صدرا در 3:26 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 7 آذر1385
نصرت رحمانی
در غريب شب اين سوخته دشت
 من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
 كاروان گم شد و خاكستر ، ماند
 كركس پير دل من مي خواند
 اي عطش در رگ من
جاري باش
 شعله زن دودم كن كاري باش
رگ غم سوخته ، اي ريشه ي من
 بمك از طاول انديشه ي من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
 طفل آواره ي شهر خوابم
 تشنه ي خويشتنم ، گردابم
 برگ پاييز به دست بادم
 ريخته ، سوخته
 بي
بنيادم
 كاروان سوخته اي چاووشم
 در بدر زمزمه اي خاموشم
 گره كور غمم بازم كن
 قصه پايان ده و آغازم كن
 اي تو گم نامعلوم اي ناياب
 گنگ نامعلومي را درياب
 دست پيش آر كه رفتم از دست
 دامنم گير كه هيچم در هست
 من و تو چيست ؟ چه بيشي
چه كمي ؟
چو كويري و تمناي نمي
من و تو چيست ؟ من و من باشيم
روح تنگ آمده از تن باشيم
بگريزيم و به هم آويزيم
عطشي در عطش هم ريزيم
نفسي در نفس من بفشان
 بكشانم ، بچشانم ، بنشان
 بكشان بر سر بازار مرا
جان فداي تو بيازار مرا
 سنگ بدنامي بر جامم
زن
 كوس بدنامي بر بامم زن
 زندگي چيست ؟ سراب است ، سراب
 نقش پاشيده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ي دل نوشيدن
 كفن ماتم خود پوشيدن
آرزو ، گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پيريست سعادت در قاف
 نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
 مرهم سوختن ، از ساختن است
 چه قماري كه همه باختن است
زندگي چيست ؟ مرا ياد بده
آنچه مي دانم بر باد بده
 توتيايي تو به چشمانم كش
تشنه ام ، تشنه ي آتش ، آتش
 تيشه بر ريشه جان دوخته ام
 دل بهر شعله ي غم سوخته ام
 باد آواره به گورستانم
 بذر پاشيده به سنگستانم
 برق منشور يخين ، رازم
 پر سيمرغ غمم بگدازم
پيش از آن لحظه كه نابود شوم
 شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غريب شب اين سوخته دشت
كركسي پر زد و ناليد و گذشت
 
نویسنده: صدرا در 2:46 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 27 آبان1385
سهراب سپهری
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
 آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به
انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
 پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي
ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
 
نویسنده: صدرا در 6:56 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 24 آبان1385
حمید مصدق
تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت؟
نویسنده: صدرا در 3:29 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 20 آبان1385
فریدون مشیری
هر که بر لوح جهان نقش نیافزاید ز خویش

بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نویسنده: صدرا در 9:15 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 17 آبان1385
سهراب سپهری
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند

نویسنده: صدرا در 10:54 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 14 آبان1385
سیاوش کسرایی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

نویسنده: صدرا در 3:54 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 9 آبان1385
احمد شاملو
 گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم     اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم      اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك شاملو

نویسنده: صدرا در 11:2 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 2 آبان1385
حمید مصدق
سیماب صبح گاهی

از سر بلند ترید کوه ها فرو می ریخت

گفتم:

برخیز و خواب را...

بر خیز و روشنی آفتاب را...

نویسنده: صدرا در 10:59 قبل از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 30 مهر1385
سهراب سپهری
هر کجا هستم  باشم

 آسمان مال من است

پنجره‌‌  فکر  هوا  عشق  زمین مال من است.

نویسنده: صدرا در 10:53 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 22 مهر1385
فروغ فرخزاد
صدا صدا تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی آب

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند

نویسنده: صدرا در 10:17 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 21 مهر1385
حمید مصدق
باز کن پنجره را

 باز کن پنجره را

                               در بگشا

که بهاران آمد

 که شکفته گل سرخ

  به گلستان آمد

نویسنده: صدرا در 10:17 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
پنجشنبه 20 مهر1385
سهراب سپهری
زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست
نویسنده: صدرا در 3:37 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 15 مهر1385
سهراب سپهری
زندگی یعنی: یک سار پرید

از چه دل تنگ شدی؟

دل خوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید

کودک پس فردا

کفتر آن هفته

نویسنده: صدرا در 7:23 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 11 مهر1385
سهراب سپهری
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

  صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند

نویسنده: صدرا در 7:33 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 11 مهر1385
حمید مصدق
دوستی هم چون سروی سر سبز

همه چار فصلش آراستگی است

نویسنده: صدرا در 7:29 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 9 مهر1385
سهراب سپهری
عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

و گاه از سر یک  شاخه توت باید خورد

نویسنده: صدرا در 10:27 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
جمعه 7 مهر1385
فریدون مشیری

گفت دانایی که گرگی خیره سر

 هست پنهان در نهاد هر بشر

  لاجرم جاری است پیکاری سترگ

   روز و شب مابین این انسان و گرگ

نویسنده: صدرا در 10:21 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 5 مهر1385
حمید مصدق
باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز

 بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

نویسنده: صدرا در 7:59 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
دوشنبه 3 مهر1385
سهراب سپهری
در کف دست زمین گوهر ناپیداییست.
که رسولان همه از تابش آن خیره شده اند.
پی گوهر باشید
نویسنده: صدرا در 6:38 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 1 مهر1385
سهراب سپهری
آفتابی لب درگاه شماست

                             که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

نویسنده: صدرا در 3:58 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
چهارشنبه 29 شهریور1385
احمد شاملو
سلاخی زار می گریست 

به قناری کوچکی دل باخته بود

نویسنده: صدرا در 2:30 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 26 شهریور1385
سیاوش کسرایی

آری آری زندگی زیباست

 زندگی آتشگهی دیرنده  پا برجاست

  گر بیفروزیش رقص شعله اش در هرکران پیداست

     ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

نویسنده: صدرا در 10:47 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
شنبه 25 شهریور1385
حمید مصدق

من اگر برخیزم

 تو اگر برخیزی

  همه بر می خیزند

من اگر بنشینم

 تو اگر بنشینی

  چه کسی بر خیزد

نویسنده: صدرا در 12:27 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
سه شنبه 31 مرداد1385
هدیه ی سهراب

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رقت.

فکر را  خاطره را زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

 زندگی آب تنی کردن در حوضچه <<اکنون>>است

نویسنده: صدرا در 2:5 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی
یکشنبه 29 مرداد1385
هدیه ی سهراب

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر

 زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکرس نیست.

 

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

نویسنده: صدرا در 12:43 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی