اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
- که می خواند
سرود رفتن و رفتن
- و بر نگشتنها
باز بر خواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا میزنم
" آی
"باز کن پنجره را!!
پنجره را می بندی
شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند.
و دیگر گونه خدایی آفریدم.
آنان
به چرای مرگ خود آگاهند.
.
.
هیچ ندارم که بگویم...
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افرون باشد.
این گونه
به اعتماد
نام خود را با تو می گویم
کلید خانه ام را در دستت می گذارم
نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم
و بر زانوی تو
این چنین آرام به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها
را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم گفتم
چشم راباز كنيد آيتي بهتر از اين مي خواهيد ؟
مي شنيدم كه بهم مي گفتند
سحر ميداند سحر
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان رابستيم
دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش
جيبشان را پر عادت كرديم
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
برگي نه شاخي نه باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش اين خاموش آن خاموش خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود : با ميشي گرگي همپا شده
بود
نقش صدا كم رنگ نقش ندا كم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته او رفته ما بي ما شده بود
زيبايي تنها شده بود
هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود
زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
ودست بدوي
او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
شماره مي كردم
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم
خيال مي كرديم
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
همه آرزويم
اما
چه كنم كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان ؟
به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير ! اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
كار ما شايد اين است
كه در
افسون گل سرخ شناور باشيم
گر چه پایان راه پیدا نیست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
رنگ تفسير مس بود
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد
سرو
شيهه بارز خاك بود
كاج نزديك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سياه
مي زد
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد
جمله جاري جوي را مي شنيد
با خود انگار مي گفت
هيچ حرفي به اين روشني نيست
من كنار زهاب
فكر مي كردم
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاشکی می دیدم
گفتند : از درخت سخن گفتن
در روزگار آتش و آهن ، جنايتي است
اما من از درخت سخن گفتم
زيرا كه هر درخت به چشم من آيتي است
از
معجزه ي كه آدمي اش نام كرده اند
گفتند : آنكه خنده به لب دارد
نشنيده بی گمان خبر هولناك را
من خنده اي شگفت به لب دارم
زيرا كبوتران من از آستان صبح
پايان آن خبر را اعلام كرده اند
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه
جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
كاروان گم شد و خاكستر ، ماند
كركس پير دل من مي خواند
اي عطش در رگ من
جاري باش
شعله زن دودم كن كاري باش
رگ غم سوخته ، اي ريشه ي من
بمك از طاول انديشه ي من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ي شهر خوابم
تشنه ي خويشتنم ، گردابم
برگ پاييز به دست بادم
ريخته ، سوخته
بي
بنيادم
كاروان سوخته اي چاووشم
در بدر زمزمه اي خاموشم
گره كور غمم بازم كن
قصه پايان ده و آغازم كن
اي تو گم نامعلوم اي ناياب
گنگ نامعلومي را درياب
دست پيش آر كه رفتم از دست
دامنم گير كه هيچم در هست
من و تو چيست ؟ چه بيشي
چه كمي ؟
چو كويري و تمناي نمي
من و تو چيست ؟ من و من باشيم
روح تنگ آمده از تن باشيم
بگريزيم و به هم آويزيم
عطشي در عطش هم ريزيم
نفسي در نفس من بفشان
بكشانم ، بچشانم ، بنشان
بكشان بر سر بازار مرا
جان فداي تو بيازار مرا
سنگ بدنامي بر جامم
زن
كوس بدنامي بر بامم زن
زندگي چيست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشيده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ي دل نوشيدن
كفن ماتم خود پوشيدن
آرزو ، گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پيريست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماري كه همه باختن است
زندگي چيست ؟ مرا ياد بده
آنچه مي دانم بر باد بده
توتيايي تو به چشمانم كش
تشنه ام ، تشنه ي آتش ، آتش
تيشه بر ريشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ي غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشيده به سنگستانم
برق منشور يخين ، رازم
پر سيمرغ غمم بگدازم
پيش از آن لحظه كه نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غريب شب اين سوخته دشت
كركسي پر زد و ناليد و گذشت
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به
انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي
ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت؟
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
از سر بلند ترید کوه ها فرو می ریخت
گفتم:
برخیز و خواب را...
بر خیز و روشنی آفتاب را...
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی آب
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
از چه دل تنگ شدی؟
دل خوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
همه چار فصلش آراستگی است
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
که رسولان همه از تابش آن خیره شده اند.
پی گوهر باشید
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
به قناری کوچکی دل باخته بود
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هرکران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی بر خیزد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رقت.
فکر را خاطره را زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه <<اکنون>>است
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر
زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکرس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

