یکشنبه 8 مهر1386
بیداری
مرد از خواب پرید. بلند شد پاهایش می لرزید.
بر پیشانی و دست هایش عرق سرد نشسته بود.
پریشان بود. راه می رفت و فکر می کرد.هر چه بیش تر فکر می کرد پریشان تر می شد. تصمیم به خواب گرفت. دراز کشید.
بانگ اذان را شنید.آرامش گرفت و کم کم خیلی آرام تکرار کرد:
اشهد و ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
دیگر صدای نیامد.
نویسنده: صدرا در 7:6 بعد از ظهر | | دیدن مطلب به تنهایی

